انتشارات اهورا قلم| وارد شوید| ثبت نام کنید
۰ از ۵
(از ۰ نظر)
موجود

ملکان هفت قصر

مؤلف: زهرا  عبدولی
ویراستار: سیده مهشید  پیام 
تعداد
قیمت:
۱۰۰,۰۰۰ ریال
مشخصات کالا
تعداد صفحات

112

شابک

978-964-8942-31-8

شمارگان

1000 نسخه

قطع

رقعی

محل نشر

دزفول

موضوع

داستانهای فارسی -قرن 14

ناشر

اهوراقلم

نوع جلد

شومیز

نوع کاغذ

تحریر

نوبت چاپ

اول- 1396

کتاب ملکان هفت قصر نوشتته‌ی زهرا  عبدولی، در مورد دختری که به قلم زیبایی خود داستان خیالی، که وارد یک سرزمین دیگر می‌شود که در مورد آن سرزمین از پادشاهان و قصرها و نوع زندگی با قلم زیبایی خود می‌نویسد.

 

برشی از متن
دوست داشتم به اسرار عجیب و غریب این قصرها پی ببرم حتی از قصرهایی که ندیده بودم و شاید هم نباشند می خواستم سر در بیاورم . اینجا کجاست؟ و راز این قصرها چه می تواند باشد؟ در تمام راه همه‌اش در فکر بودم تا اینکه دوباره به یک قصر و یک جنگل رسیدیم از اسب پیاده شدیم و برای مدتی روی پاهای خودمان راه رفتیم. من نشستم و به تنه یک درخت تکیه دادم جو هم کنارم نشست و گفت نمی‌خوای به قصر بری؟ گفتم نه هنوز خیلی خسته ام کمی استراحت می کنیم بعد می‌رویم . می‌خواستم چشمام را روی هم بذارم که یک صدای نازک و قشنگی به گوشم آمد که می‌گفت آهوی من کجایی، آهوی من. من و جو از جایمان بلند شدیم از لا به لای درختان دختری فرشته مانند را دیدم که به دنبال آهوی گم شده‌اش می‌گردد. چند دختر هم پشت سرش می‌آمدند و او را شاهزاده خانم صدا می‌کردند. همه با هم به دنبال آهو بودند. ما را که دیدند ایستادند. آن دختر زیبا به من نگاه کرد و من هم به او. دخترها به طرفش آمدند و گفتند شاهزاده خانم آهویتان را پیدا نمی‌کنیم همه را هم گشتیم ولی اثری از آن نیست. نکند حیوان وحشی اونو خورده باشد. شاهزاده خانم گفت نه ما می‌گردیم تا پیدایش کنیم  دخترها گفتند بله شاهزاده خانم همه با هم دوباره می‌گردیم شاید در پشت بوته ها باشد. یکی از دخترها رو به ما کرد و گفت شما نمی‌خواهید در پیدا کردن آهوی شاهزاده خانم به ما کمک کنید؟ جو به آنها گفت آهو در جنگل زیاد است ما نمی‌دانیم آهوی ایشان چه شکلی است. یکی از دخترها گفت روی سرش سنجاق سر و یک گل زیبا هست. فهمیدیم پس آهو نشانه دارد. بعد از مدت‌ها گشتن، جو گفت پیدایش کردم داخل بوته‌ها بود من و جو آن را بیرون اوردیم زنده بود ولی پایش زخمی شده بود شاهزاده خانم زود به طرف آهویش آمد آن دخترها هم پشت سرش آمدند شاهزاده خانم کنار آهویش شروع به اشک ریختن کرد و گفت آهویم می‌میرد؟ گفتم نه نمی‌میرد از پایش خون می‌آید ممکن است بمیرد من گفتم او فقط پایش زخمی شده نمی‌میرد امیدوار باش و بعد نگاهی به آن دخترها کردم و گفتم پارچه‌ای دارید به من بدهید؟ یکی از آن دخترها پارچه‌ی حریر زیبایی را که به عنوان کمربند لباسش به کمر بسته بود از کمرش باز کرد و به من داد و گفت فایده‌ای دارد؟ پارچه را به پای آهو بستم و آهو را بلند کردم او را روی زمین گذاشتم می‌توانست راه برود ولی
می‌لنگید. شاهزاده خانم گفت یعنی دیگه نمی‌میره؟ گفتم نه کمی زخمی شده چند روز از او مراقبت کنید خوب می شود او هم لبخندی به من زد و با دستان ظریفش دستی به شانه‌ام کشید به معنی تشکر و قدردانی. برای یک لحظه از دنیای خودم خارج شدم بعد دستانم را گرفت گفت بلند شو با هم به کاخ برویم تا تو را به پدرم معرفی کنم. داشتم پر در می آوردم. او داشت مرا دعوت می‌کرد. با نگاه و لبخندهایش به من فهماند که به من علاقه مند شده .

 

هیچ دیدگاهی برای این محصول نوشته نشده است.

اولین کسی باشید که دیدگاهی می نویسد “ملکان هفت قصر”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

کالاهای مرتبط

رفتن به بالای صفحه

اطلاعات

  • درباره ما
  • تماس با ما
  • ساعت کاری: شنبه تا سه‌شنبه صبح‌ها 8:30 تا 12:30 - عصر‌ها 18 تا 21 چهارشنبه‌ها 8:30 تا 12:30

خدمات

  • سفارش استخراج مقاله از پایان‌نامه
  • سفارش ترجمه
  • سفارش چاپ کتاب
  • سفارش مشارکت در نگارش پایان‌نامه
۹۱۶۶۴۱۵۸۹۴
با ما در تماس باشید

تمام حقوق این وب‌سایت متعلق به انتشارات اهوراقلم است.